Admin Logo
themebox Logo





Powered by WebGozar

نویسنده :هوت
تاریخ:یکشنبه 13 فروردین 1391-10:09 ب.ظ

آدم باش!

یک زوج 60 ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که 30 سال از من کوچیکتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 90 سالش شد

 

 

 

نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند...

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هوت
تاریخ:یکشنبه 13 فروردین 1391-09:56 ب.ظ

زیبا

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد
یک گل میتواند بهار را بیاورد
یک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد
یک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
یک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد


یک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند
یک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند
یک سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص کند
یک رای میتواند سرنوشت یک ملت را عوض کنند
یک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند


یک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد
یک خنده میتواند افسردگی را محو کند
یک امید روحیه را بالا می برد
یک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند
یک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سخنان برگزیده 
نویسنده :هوت
تاریخ:یکشنبه 13 فروردین 1391-09:53 ب.ظ

در پارک قدم می زدم که ...

در پارک قدم  می زدم و به آدم های اطرافم می نگریستم.

پدری که با پسر دو ساله خود بازی می کرد و در نگاه پدر ، امید آینده اش را می دیدم که با چه ذوقی شاهد قد کشیدنش بود و شاید در افکار بلندش به یاد پدر مهربانش افتاده بود که هر وقت بازی می کرد دست نوازش او بر سرش بود.

در گوشه دیگر پارک در رو به روی من کودکانی را دیدم که مشغول قایم باشک بازی بودند و تنها دغدغه ذهنیشان این بود که یکدفعه گرگ نشوند و چه آزاد و بی خیال به این زندگی می نگریستند  و هیچ نگران کنکور و دانشگاه و .... نبودند و فقط دنیایشان بازی بود و بازی...

 همین طور که می رفتم در کنار حوض بزرگ پارک پیرمردی را دیدم که به ماهی های درون حوض می نگریست انگار خاطره های جوانی را در درون حوض مرور می کرد شاید دورانی که با دوستانش می آمد آن جا و رازهایشان را به ماهی هامی گفتند و او الان دارد رازهایش را مرور می کند.

و حال زیر لب زمزمه می کرد که : ای گذر عمر چه زود عنصر جوانی را از من گرفتی و هم چون گذر باد گرد سپیدی را بر  من فرو ریختی....

هر کس در آن پارک برای کاری آمده بود و من فقط آمده بودم که تنهاییم را با درختان تقسیم کنم.

 
شاید من فقط در آن پارک تنها و سرگردان بودم ولی باز من هم تنها نبودم چون خدایی را در همین نزدیکی داشتم که فقط منتظر

 این  بود که به او می گفتم:


 سلام




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :هوت
تاریخ:یکشنبه 13 فروردین 1391-09:48 ب.ظ

یک شعر

 این منم ، عاشق مهتاب ، ستاره و باران

محو تماشای کویر و جنگل ، دریا و کوه

مبهوت میان ثانیه‌های فراری

که از ابتدای تاریخ بشر به سرعت می‌دوند

در اندیشه ی دنیای بعد از مرگ

در حسرت گذشته‌های بی بازگشت

در اندوه زیستن ، بیمناک از مرگ

بی دغدغه برای روزگار بی ارزش

میان جنگ ِ دو گروه خیر و شر

در اندیشه ی خاصیت شمشیر و سپر

و دیگر هیچ

شاعر: ابوذر سیه پوش

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل  شعر 
نویسنده :هوت
تاریخ:یکشنبه 13 فروردین 1391-09:46 ب.ظ

عشق...

چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی، یک فیلسوف، و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده.
مردی به نزد او آمد و پرسید: “راه رسیدن به خدا را نشانم بده.”
رامانوجا پرسید: “هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای؟
سوال کننده پرسید: “راجع به چی صحبت می کنی، عشق؟ من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم، چشمم را به رویشان می بندم.”
راماجونا گفت: “با این همه کمی فکر کن. بگرد، جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هر قدر کوچک هم بوده باشد.”
مرد گفت: “من به اینجا آمده ام که عبادت یاد بگیرم، نه عشق. یادم بده چگونه دعا کنم. شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی، و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی. به اینجا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم، نه به سمت امور دنیوی.”
گویند رامانوجا بسیار غمگین شد و به مرد گفت: “پس من هم نمی توانم به تو کمکی کنم. اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. عشق عبادتی است که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده، تو حتی به این چیز سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی. برای عشق نیاز به تلاش نیست؛ عشق مهیا است، عشق در جوشش و جریان است. و تو آن را پس می زنی.”

 

از سایت لبخند زندگی

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هوت
تاریخ:یکشنبه 13 فروردین 1391-09:37 ب.ظ

سلام ای چشم بارانی

 

       سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟
     
سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟

     
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
     
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟

     
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
     
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟

     
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها...
     
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟

     
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
     
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟

     
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
     
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟

     
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
     
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل  شعر 
نویسنده :هوت
تاریخ:شنبه 12 فروردین 1391-12:48 ق.ظ

نقل قول : وقتی عمر یه نوع رابطه تموم میشه ادمه اش به دو صورت ممکنه

وقتی عمر یه نوع رابطه تموم میشه ادمه اش به دو صورت ممکنه

1. نوعش رو عوض کن

2. همونجوری ادمه بده و گند بزن به هیکل خودت و اون رابطه


منبع : http://qorqorane.mihanblog.com/post/41



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : روابط 
دنبالک ها: منبع 
نویسنده :هوت
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-06:56 ب.ظ

فقر

میخواهم بگویم ...
فقر همه جا سر میکشد ...
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ... طلا و غذا نیست ...
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ...
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ...
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ...
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود ...
فقر ، همه جا سر میکشد ...
فقر ، شب را "بی غذا" سر کردن نیست ...
فقر ، روز را "بی اندیشه" سر کردن است ...

اما فقر ، در میان جمع "تنها" بودن است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل  سخنان برگزیده 
نویسنده :هوت
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-06:35 ب.ظ

همیشه در اوج

به نامش
ما یه دوستی داریم گیر داده بود ما تو اوج بمیریم
اوج قله ، اوج لذت غذا ، اوج روحیه و ...
خلاصه مشتیه دیگه
به نظر من که درست میگه آدم اگه قرار هم هست که یه روز بمیره بهتره که اون روز و اون لحظه در اوج باشه
و چون ما نمیدانیم که کی بدرود می کنیم کار سخت میشه
دوستان من همیشه در اوج باشین ،  در هر حالتی که هستین در اوج اون حالت باشین ، چون ما آمدیم برای توی اوج بودن
درک اوج لذت ها و ماندن در اونها
خیلی سخته! اونایی که برا مسابقه خودشون را آماده میکنن کلی برنامه میریزن و تمرین که مثلا فلان تاریخ تو اوج باشن!
و بعد از مسابقه دوباره شرایط از آرمانی افول میکنه
حال فکر کنید ما باید با این اوصاف چه کار کنیم که هر لحطه در اوج باشیم
سرتون سبز



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :هوت
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-06:13 ب.ظ

میازار موری که دانه کش است

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

مزن بر سر ناتوان دست زور

که روزی در افتی به پایش چو مور

گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است

توانا تر از تو هم آخر کسی است

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : شعر 
نویسنده :هوت
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-05:37 ب.ظ

رابطه

به نامش
رابطه
چه واژه غریبی است یا قریبی است ؟!
فکر کنم خود دهخدا هم تو تعریف این واژه زیاد امیدی به درک مخاطب نداشته
زیرا آنقدر انواع و کیفیت های متونع داره که برای هر تجربه تعریف منحصر به فرد خودش را داره

دوستان اگه دوست دارن تعریف خودشون را از خود کلمه "رابطه" را تو قسمت نظرات قرار بدن.
تجربه های شخصیتون هم پذیزا هستیم با نام دلخواهتون اینجا منتشر می کنیم.
موفق و پیروز باشید
یا علی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : روابط 
نویسنده :هوت
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-03:22 ب.ظ

دکتر حسابی

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم .  می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : سخنان برگزیده 
نویسنده :هوت
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-03:14 ب.ظ

ماجرای مدیر و مهندس !

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تاببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا  ۶ متری در طول جغرافیایی  "41'21 37 درجه و عرض جغرافیایی "18 '24 17 درجه هستید
.
.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید!؟

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود ولی به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به

قرارم می رسم یا نه؟

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید!؟

مرد روی زمین: چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید،قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت

آن را دیگران بپذیرند. نمی دانید چگونه باید بپرسید و ضمنا اطلاعات دقیق هم به دردتان نمی خورد

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هوت
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-02:48 ب.ظ

سؤال امتحان نهایی فیزیك دانشگاه كپنهاگ

سؤال امتحان نهایی فیزیك دانشگاه كپنهاگ: چگونه می‌توان با یك فشارسنج ارتفاع یك آسمان‌خراش را محاسبه كرد؟

پاسخ یك دانشجو: " یك نخ بلند به گردن فشارسنج می‌بندیم و آن را از سقف ساختمان به سمت زمین می‌فرستیم. طول نخ به اضافه طول فشارسنج برابر ارتفاع آسمان‌خراش خواهد بود.

این پاسخ ابتكاری چنان استاد را خشمگین كرد كه دانشجو را رد كرد.

دانشجو با پافشاری بر اینكه پاسخش درست است به نتیجه امتحان اعتراض كرد. دانشگاه یك داور مستقل را برای تصمیم درباره این موضوع تعیین كرد.

داور دانشجو را خواست و به او شش دقیقه وقت داد تا راه حل مسئله را به طور شفاهی بیان كند تا معلوم شود كه با اصول اولیه فیزیك آشنایی دارد. دانشجو پنج دقیقه غرق تفكر ساكت نشست. داور به او یادآوری كرد كه وقتش درحال اتمام است. دانشجو پاسخ داد كه چندین پاسخ مناسب دارد اما تردید دارد كدام را بگوید.

وقتی به او اخطار كردند عجله كند چنین پاسخ داد:

"اول اینكه می‌توان فشارسنج را برد روی سقف آسمان‌خراش، آنرا از لبه ساختمان پائین انداخت و مدت زمان رسیدن آن به زمین را اندازه گرفت. ارتفاع ساختمان مساوی یك دوم g ضربدر t به توان دو خواهد بود. اما بیچاره فشارسنج ."

"یا اگر هوا آفتابی باشد می‌توان فشارسنج را عمودی بر زمین گذاشت و طول سایه‌اش را اندازه گرفت. بعد طول سایه آسمان‌خراش را اندازه گرفت و سپس با یك تناسب ساده ارتفاع آسمان‌خراش را بدست آورد ."

"اما اگر بخواهیم خیلی علمی باشیم، می‌توان یك تكه نخ كوتاه به فشارسنج بست و آنرا مثل یك پاندول به نوسان درآورد، نخست در سطح زمین وسپس روی سقف آسمان‌خراش. ارتفاع را از اختلاف نیروی جاذبه می‌توان محاسبه كرد : T = 2 pi sqrt(l / g) ."

"یا اگر آسمان‌خراش پله اضطراری داشته باشد، می‌توان ارتفاع ساختمان را با بارومتر اندازه زد و بعد آنها را با هم جمع كرد."

"البته اگر خیلی گیر و اصولگرا باشید می‌توان از فشارسنج برای اندازه‌گیری فشار هوا در سقف و روی زمین استفاده كرد و اختلاف آن برحسب میلی‌بار را به فوت تبدیل كرد تا ارتفاع ساختمان بدست آید."

"ولی چون همیشه ما را تشویق می‌كنند كه استقلال ذهنی را تمرین كنیم و از روش‌های عملی استفاده كنیم، بدون شك بهترین روش آنست كه در اتاق سرایدار را بزنیم و به او بگوییم: اگر ارتفاع این ساختمان را به من بگویی یك فشارسنج نو و زیبا به تو می‌دهم."

 

این دانشجو كسی نبود جز نیلز بور، تنها دانماركی كه موفق شد جایزه نوبل در رشته فیزیك را دریافت كند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :هوت
تاریخ:جمعه 11 فروردین 1391-02:16 ب.ظ

داستان 12+ عبرت آمیز


یه روز یه دختر جوون سوار اتوبوس شد و کنار یک راهب با خدا و زیبا نشست ..... و خیلی بی ادبانه و با تکبری خاص و بی مقدمه ازآن مرد با دین خواست که باهاش رابطه داشته باشه!!

 مرد راهب با خجالت و شرم سریع جواب رد داد  و پیاده شد......

 راننده اتوبوس قضیه رو فهمید و به دختر گفت:
 
من میدونم چطور میتونی با اون رابطه داشته باشی اگه بخواهی به تو خواهم گفت 

 اون راهب هر نیمه شب میره به قبرستان قدیمی و دعا میکنه تا خدا گناهانی که در گذشته انجام داده ببخشه و تو باید مثل فرشته‌ها لباس بپوشی و بهش بگی :خدا اون رو بخشیده .....

دختر افاده ای  پوز خندی زد و  به فکر فرو رفت و خلاصه به نزدیکترین فروشگاه لباس رفت ...... 

 نیمه شب دختر آماده شد و به قبرستون رفت و دید راهب زانو زده و مشغول دعا کردنه

دختر گفت: ببین خدا دعاتو شنیده و اگه میخوای بخشیده بشی باید با من رابطه داشته باشی 

راهب ابتدا نگران شد ولی قبول کرد  ..... 

وقتی کارشون تموم شد دختر پرید و ماسکشو در آورد و گفت: /س/ور/پ/ر/ایز!

منم همون دختر صبح ..... دیدی حریف من  نشدی ..... من هر آنچه بخواهم رو به دست میاررررررررررررم!

راهب هم پریدماسکشو درآوردوگفت: /س/و/ر/پر/ایز! اینم منم راننده اتوبوس




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات